دینا کوچولودینا کوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

عاشقانه می نوازم برای تو که تک ملودی زندگی ما شدی دینای عزیز

6ماهگی دینا

دینا جان 6 ماهگیت مبارک عزیزم.وقتی 5ماهت تموم شد و وارد 6 ماه شدی فکر کردم نیم ساله شدی. و واست تبریک گذاشتم. ولی عزیزم در اصل تازه 6ماهه شدی.مامانت خیلی گیجهههه.واست کیک گرفتیم امروز و با دایی هومن و بابایی واست جشن گرفتیم         باز همممم تو و داییی هومن   ...
10 مهر 1392

اولین قرار زندگیت

مامانی بالاخره بعد 1 سال و 5 ماه با هم دیگه رفتیم پارک قیطریه دوستامونو دیدیم.دوستایی که تو کل بارداری با هم بودیم.تو آلاچیق پره نی نی بود.تو هم خیلی آروم بودیو اذیت نکردی.شایلین از اصفهان از راه دور اومده بود.رزالین هم از ونزوئلا با بهار عزیز اومده بود.خیلی ناز نازی بودن.کسری 2تا رایان ها سها رودین اهورا کیارش  شایلین همه ناز نازی بودید.خیلی خوش گذشت.     اینم رزالین تو بغل من.خیلی فندق بود   ...
10 مهر 1392

نمایشگاه کیتکس 2013

20 شهریور من و تو و مامان زهره رفتیم نمایشگاه کیتکس.متاسفانه اصلا جالب نبود.می خواستم واست خرید کنم ولی اصلا خوب نبود.فقط چند دست لباس تو خونه خریدیمو برگشتیم.نمایشگاه کیتکس که تو بازار مبل بود خیلی بهتر از این نمایشگاه بود.اینجا فقط اسباب بازی داشت.ولی تو با دیدن اسباب بازیا کلی ذوق می کردی.عینه مامانت خوش اخلاقیاااااا         ...
10 مهر 1392

خرید زمستونی

2روز پیش من و تو خاله ساناز و کیارش  رفتیم تیراژه تا خرید کنیم.مثلا می خواستیم فقط چند دست لباس تو خونه بخریم ولی کلی این خریدا خرج کداشت رو دستمون.رفتیم آدیداس می خواستم واست 1 دست لباس ورزشی بگیرم ولی 1 دفعه ای چشمم خورد به این کاپشن و کتونی و واست اینو خریدم.  گفتم این بیشتر به دردت می خوره.بله 1 همچین ننه آینده نگری داری تو       ...
10 مهر 1392

5ماهگی

عکسای 5 ماهگی دخملم اینجا حاضر شده بودی با بابایی بری شرکت.       اینجا از خواب بیدار شده بودیو چشم بسته دنباله شیرت بودی     باز هم تو و دایی هومن     فدای لپای قشنگت اینجا با بابایی مدل اتاقتو عوض کرده بودیم   ماهی کوچولوی من   عاشق این 1 تیکه موهاتم که از همه قسمتا بلند تره     اینجا هم واست 1 کاسه ژله درست کردم تا باهاش بازی کنی   ...
10 مهر 1392

سفر کلاردشت

دخمله مامان 5 شهریور بود که رفتیم ویلای کلار دشت.عزیزم خیلی خوش گذشت.خیللللیییی خندیدیم.شما هم اصلا اذیت نکردی واسه خودت تو روروئکت بازی می کردی.خیلی هوا سرد بود کلی لباس تنت کرده بودیم.روز آخرم به پیشنهاد من جلوی در توی زمین خالیه بغل ویلا رو هیزم آش رشته درست کردیم خوردیم 1 قاشق هم به تو دادم از آبش خوردی که تا صبح از دل درد غر زدی   تو 1 مامانه خنگ داری. اگه گفتی چرا؟؟؟چون فایلای عکسای شمالو پاک کردم فقط چند تا از عکسا موند.واست میزارم تو ادامه مطلب                                 ...
10 مهر 1392